


سلام
سلام آقای مهربونم
سلام آقاجونم
آقای مهربونم
تا امروز حس غریبی میکردم باهاتون
و غبطه میخوردم به کسایی که عاشقانه باهات حرف میزنندو دوستت دارند
و تـــو دوسش داری
دلت براشون تنگ میشه
از شما چه پنهون چند وقت پیش پای سخنرانی استاد گف بعضیا هستند با عشق میان حرم وایمستن و اجازه میخوان . . .
غبطه خوردم . . .
آقا میدونی یکم بعد چی گفت؟
گفت یه عده ای اومدن میپرسیدن اینهمه زائر همه ش زود زود میان حرم برا چی ؟چرا ؟

فکر می کردم اگر مشغول به کار بشم و حقوق بگیرم دیگه لازم نیست از کسی برای رفتن به مشهد و پابوس امام رضا(ع) اجازه بگیرم. به هر دردسری بود اجازه گرفتم و رفتم سرکار. ماه اول گذشت و رسیدم به ماه دوم و حقوق اندازه رفتن به مشهد شد. شروع کردم به پس انداز تا بتونم یه مقدار سوغاتی برای پدر و مادر بگیرم. ماه سوم شد و دیگه همه چی از نظر من جور شده بود. بسم الله گفتم و زنگ زدم به یه آژانس برای گرفتن بلیط و آژانس هم گفت: اتفاقاً برای آخر هفته یه تور سفر به مشهد داریم. همه چیز جور بود قرار شد تا فردا بروم و بلیط ها را تحویل بگیرم .

خدایا به چراغانی شادی بخش صحن آزادی ،آزادی مظلومان جهان اسلام را امضا کن .
خدایا به مهربانی صحن گوهرشاد گوهر شادی را در این سرزمین ، نایاب مپسند .
خدایا به صفای صحن کوثر ، ما رادر دنیا وآخرت جرعه نوش کوثر بخواه .
خدایا به برکت صحن غدیر ، ما را قدر دان وپیام رسان غدیر قرار ده .
خدایا به جماعت باشکوه صحن جامع ،قلب مارا جامع جمیع معرفتها قرار بده .
خدایا به طراوت بهارانه دارالحجه ، بهار ظهور حجتمان را برسان .
خدایا به نواهای ملکوتی دارالحفاظ ، قران را حافظ ما وما را حافظ قرآن قرار ده .
خدایا به آینه های دارالسیاده ،امسال را سال سیادت اسلام ومسلمین قرارده .
خدایا به صمیمیت دارالرحمه ، رحمت خاصه خود رااز ما دریغ نکن .
خدایا به درگاه دارالشکر ، مارا شکرگزار نعمت همسایگی امام رضا (ع) قراربده .
خدایا به پنجره توسل دارالاجابه ،دعای دردمندان اجابت فرما .
آمین یا رب العالمین![]()
جرا هروقت نقاره هات به صدا در می آ ید اشکم جاری میشه ،نمی دونم !!!

دگر باره کوچه باغ دلتنگی هایم را با پرتویی از شعاع شما منتهی میکنم تا روی قلب خسته ام نامتان را در تنهاترین غربت ها لمس کنم وانگشتان نیمه جانم را برای گرفتن بارگاهتان التماس می کنم !
تارو پود وجودم یخ زد...
از همان لحظه ای که برای بار آخر از باب الرضا دست به سینه از محضرتان خداحافظی کردم ...

مینویسم.
مشقهای امشبم را سالهاست که دارم هر شب و هر شب مینویسم
می نویسم که از آخرین نگاهم به گنبد طلایی اش
دو ساله است که می گذره
می نویسم که وقتی هوای حرمت به صورتم میخورد
و گوشهایم جسارت شنیدن صدای فواره ها را داشت
خیسی اشکهایم را رو صورتم لمس میکردم
می نویسم که همیشه
تو کمی خدا توی مشتهایم میریزی و من
کمی گندم برای کبوترانت.
می نویسم که آنروزها برایم رویا شده
می نویسم که شاید روزی شما از حال دلم خبردار شوی
می نویسم چون تنها چیزی که از شما برایم مانده
همین مشق های شبم است
پس می نویسم...
تا شاید ...